تبليغاتX
صورنای
صورنای
ادبی-شعر و طنز

خاطره ام:

سنگ سفید،

چو چشم تو از انتظار...

تل سیاه،

سیاه بختم و تباه... 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم دی 1388 توسط شیفته گمنام |

خم می شوم تا نشکنم

خم می شوم گر بشکنم

این خم شدن آن خم شدن

آخر چنین است کم شدن

- - -

آخر چه دیدی راه را

آتش چه سان سوخت کاه را

در مه گرفته ماه را

خمیازه خوانی آه را ؟

 - - -

 یاوه ندان این گفته را

حرف دل آشفته را

بگذار تا زوزه کشد

آشفته سازد خفته را

- - -

گویند تو هستی فلان

کردی چنین کردی چنان

گویم  که خوب  ای مهربان

معلوم ! چه حاجت  این بیان

نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم دی 1388 توسط شیفته گمنام |

عاشق 2010

گر می روی برو، ولی دیوانه می شوم

بر دست و پای کوچه ها، زولانه می شوم

هر روز بیاد وعده ات از هوش می روم

هر شب بیاد مهر  تو از خانه می شوم

گویند فلان بر عاشقی احسان کند هنوز

در عهد و مهر و عشق تو سگ سانه می شوم

دلدادگی و عشق و جنون کار من شود

در شعله های پوچ و کور افسانه می شوم

وسکی گران، تریاک و حشیش کی شود نصیب

با بنگ سر گران و ملنگانه می شوم

دود غلیظ می رود، از سینه از دهن

یعنی برای زندگی بیگانه می شوم

دانشکده میان همه جار می زنم

معشوقه رفت ز دست، چه ویرانه می شوم

یکدم یک نفس بمان تا طلوع روم

مضون برای سوژه عصرانه می شوم

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم دی 1388 توسط شیفته گمنام |
در زمانی از زمانهای نه چندان دور دوستی داشتم که در یکی از حوزه های علمیه (کویته بلوچستان) بقول خودش "مادرعلم" یعنی فلسفه می خواند. در آن زمان من سادگکی بودم و جویای نام و کسب فن  گر چند تنها هوای آموختن داشتم نه استعداد و درایتش را. این دوست دانشمندم که با من ساده نیز نشست و برخواست داشت در عصری از عصرهای شیرین در کارگاه نقاشی میرزایی(شاید همان جا دانشگاه زیبایی شناسی بلوچستان بوده و من درک نکردم و کوچک گرفتم) در مری آباد دختر زیبا و طنازی را نشانم داد  که مصروف نقاشی بود و با حسرت گفت این دختر لیلا آرزوست... کوتاه گپ اینکه سالها گذشت و دوستم رفت و دانشی اندوخت و نامی دست و پا کرد و من  هنوز هم بی سوادتر  از گذشته ام.

در این روزها  در یکی از مطالب سایت همان لیلا آرزو ، موضوعی را از یک ایرانی (احمدی گیلانی)خواندم که نظریه ی تبار شناسانه ی  جناب دکتر شریعتی سحر (همان دوست دانشمندم) را مورد تمجید قرار داده بود. ابتدا بسیار تعجب کردم زیرا شریعتی شاعر مشرب بود نه مردم شناس، آن هم به آشفتگی خودش! نه سهراب، نه مولانا و نه صوفی عشقری. آنچه مرا حساس کرد نظریه تبارشناسانه و تاریخی دکتر شریعنی بود. آن هم مورد توجه قرار گرفتن موضوع توسط ایرانی ها  که مردم هزار ه آنقدر برایشان بیگانه ست که مردم پاپانیو گینی.(البته در مورد خانم گیلانی کمال احترام قایل هستم. زیرا نه ایشان را می شناسم و اثری از ایشان دیده ام شاید هزاره ی را بنام افغانی ... توهین نکرده باشد. اما دیگر ایرانی ها   هزاره ها را چنگیزی می دانند و گیلانی نمی داند که من پسر عموی دکتر شریعتی سحر  با آتیلا پیوند تباری دارم )گیلانی نوشته بود:

بنا بر نوشته حفیظ در این کتاب، خاستگاه هزاره هاي غزني منطقه‌ایست کوهستانی که در جنوب غربي افغانستان موقعیت دارد. باشندگان اين منطقه به زبان فارسی دری و به گويش هزارگی صحبت می کنند. گويش هزارگی دارای واژه های بسیار ترکی باستاني است. در عین حال تعداد زیاد واژه های اصیل و متروک فارسی دری شامل واژگان گويش هزارگی هستند. به نظر می رسد در این کتاب، نگارنده بیشتر به هزاره های دی میرکشه تکیه داشته که با توجه به نوشته وی چنین دسته بندی می شود:

قبیله دای میر کشه: که شاخه های قومی آن در ولسوالی های جا غوری،جغتو، قره باغ، ناهور،خواجه عمری ولایت غزنی سکونت دارند که شامل شاخه های آته شامل ده مرده، هیچه، بابه،  مسکه، خوشه، پشي، ئ شير داغ و شاخه اي گری، با غوچوری، ایذدری، و همين طور: کمر ک، بهبود، قطغیت، شاهو، محمد خواجه، الیاس، اکنه، شیر زایده، باریک وغیره می باشند.

چون دکتر صاحب زمانی که کم سواد بود و دوست من بی سواد، کمتر در فکر شهرت و بزرگ شدن بود و حالا که بزرگ شده بنا بر علاقه سیری نا پذیری که به شهرت دارد، بیشتر سر تیرانه با موضوعات برخورد می کند.

در مورد جاغوری که جای غوری ها بوده یا مغول ها کاری ندارم امّا همین دکتر صاحب از قبیله ی ماست و با من بی سواد قرابت قومی نزدیک دارد و او از پیدگه و من از تبقوس هستم و هردو از شاخه ی مسکه قوم آته هستیم اما تیره دکتر چگونه با قبیله دای میر کشه پیوند می خورد من نمی دانم چرا که سواد آنرا  ندارم

قرار گمانه زنی بیسوادانه ی خود من از شاخه ی مسکه، قوم آته ی زاولی هپتالی (هون های سفید) هستم که مرکز اصلی ما زابل(زمین های ما تاهنوز بنام قوم ما در تنا چو، گیزاو، توخی، زمین داور و... تحت سیطره پشتون هاست.) بوده و در اثر تحولات تاریخی  به مرور زمان به جاغوری رسیده ایم هیج پیوند تباری با دای میر کشه نداریم.

توصیه ی من برای جناب دکتر اینست که با آنکه برای مطالب شما نخبه گان زیاد و سیایی لشکر بی شمار کف می زنند با آن هم اول بکوشید تبار تان را بشناسید مگر شما از نگاه خونی با اقوام رانده شده از زابل ارزگان و قندهار پیوند ندارید .

دوم: شما اقوام جاغوری مانند  محمد خواجه، باغچری، ایزدری و گری را هم از قبیله ی آته خوانده اید؟ در حالیکه این اقوام جاغوری اند و آته زاولی هپتالی و نیز قوم شار زایده( منسوب به شار شاهان قدیم غرجستان) را به گمان خود شیرزایده نوشته اید.

سوم: درست است که قوم دای مرده در میان قوم آته زندگی می کنند امّا آنها از قبایل داهی اند نه زاولی هپتالی.

چهارم: شاید شما این مطلب را از دهن باد شنیده باشید زیرا نه منابع و نه سندی  از هیج سرنخی در کی نیست. و من هم هوایی سخنم را تقدیم می کنم با یک سند که تاریخ هپتالی ها یا یفتلی ها را زره مطالعه ای فرمایید و کتاب وقایع نگاری مرحوم کاتب را نیز...

 بکوشید تحقیق تان عالمانه و درست باشد نه کاری برای کف زدن ها، گرچند در مشهد با دوستانی گزران داشته بوده اید که در کارشان خیلی وسواس دارند امّا شما تا هنوز خیلی ...

دوست نزدیک قدیم خویش را که چونان شراب کنه تلخ است عفو کنید زیرا ندارد در کلّه که بریزد در کاسه...

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم دی 1388 توسط شیفته گمنام |
ــــــــ پدر!

ـــــــ جان٬

ـــــــ چرا همیشه تنها خبرنگاران ما کشته می شوند؟!

ــــــ بچیم٬ ما مانند دوزخیان لایق عقاب دوزخیم. اگر از بهشت کسی در دوزخ بیاید٬ آتش سقر در جانش کار گر نیست! 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 توسط شیفته گمنام |
نمی خواهم خدایی را، نمازی را، صفایی را

فریبم داد آیاتش، به آتش زد چرایی را

کنم رو کی به محرابش، سراب سست تهدابش

بهشت نام بهشت خویش، که ببرید هر صدایی را

برایت ترس و بیزاری به جای حرمتت بگذاشت

مگر دیدی خدایی که پذیرد یک چرایی را ؟

مگر راه خدا اینست که فرمانش جبون زا بس

که ریش و لنگی و برقه بگیرد هر سرایی را؟!

نمی خواهم خدایی را، دگر  از دین صدایی را

بگیرد آتش تادیب، از این پس هر جدایی را

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 توسط شیفته گمنام |
امید های دودگین

یاس های ماندگار

لحظه های قفل و گنگ

                                کاش دود می شدم

                                                 در شراره های مست...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط شیفته گمنام |
از دنیا به نگاهی

قناعت کردم

دیده ام را  بگرفتند!

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 توسط شیفته گمنام |
آی ریشه ها

                   سستی نگیرید

         شاخچه هایم

                   گرد از رخ مهتاب میگیرد..

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم تیر 1388 توسط شیفته گمنام |
ای وای اگر بمانم

در خاک سست این سان

باشم اسیر ماندن

چون آدم گدایان

بر چشمهای بی نور

بر دست های لرزان

امید دوز و نومید

از داد از گدایان 

با آه و اوه و ناله

حسرت کشان و افتان

در کوچه های سینه

چون گرد باد غلطان

در خود فشردن و سوز

در خود شراره افشان

بر خویش پتک بودن

بر درد خویش سندان

ای وای اگر بمانم 

در دشت سار زندان 

ای وای اگر بمانم

گه سینه خیز و حیران

گه دست سوی نا ده

گه آرزوی درمان

از صد هزار بیمار

از هر به دره افتان...

ای کاش یک پرنده

می بود مست و پران

می چید خرده ام را

چون مرغک زمستان 

ای وای اگر بمانم

این گون سست و این سان... 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم تیر 1388 توسط شیفته گمنام |
قالب وبلاگ