نگاه
با زره بین نبین،
این کلبه ی کاغذین از نور چشمانت آتش می گیرد.
ادبی-شعر و طنز
با زره بین نبین،
این کلبه ی کاغذین از نور چشمانت آتش می گیرد.
برایم تنگ تنگ است و چه کوچک
اگر حس دلم از من بگیرند
بگویم دست دنیا خوش- بیشگ
به اقلیم دلم یاد تو بانوست
تمام صلح هستی بهر چشمت
جهنم می شود هر خانه بی توست
قسمت شیشه ی دل سنگ است
آه از غربت دل که در این شهر
گفتن از تو ننگ است.
با درود بر تمام دوستان
نو روز بر شما مبارک
سال جدید را با بازگشت به صحفه صورنای آغاز نموده ام، اُمید که همه سال پر میمنت و فرخنده داشته باشیم.
نه که سراب دیدم، اما همه آب دیدم
لیکن سقف خانه، ویرانه خراب دیدم
در قاب عکس هرگز _در شهر مرگ و باروت
قلب و جگر پر سوز، سوخته کباب دیدم
نه در کلیپ و کاست، بلکه میان کوچه
سرها بریده از تن، بیدار نه خواب دیدم
نه در نیوز تی وی، نه در کتاب تاریخ
بلکه به چشم خود من، مرگ عقاب دیدم
از خالی گذاشتن صفحه ملالت بار شدم و سه دوبیتی نمایی گذاشتم که امید اقبال لطف نقد و نظر شما عزیزان فرزانه را بیابد.
یک
نه گرگم من نه روباهم نه زاغم
فقط پنهان گر این زشت داغم
تو که سبز بهاری چشم بد دور
خزان را چه؟ نشان ده راه باغم
دو
چرا پنهان کنم زشتی چه حاصل
به سنگینی فرو مرده است این دل
اگر من زنده ام خشک خزانم
گرنگ است بر تنم زشت حمایل
سه
مرا خواندی سگ تر خوب نگفتی
و یاخوک و یا خر خوب نگفتی
زبان بسته کجا دارد صفاتم
دروغ گفتی سراسر خوب نگفتی
یک
نه اینجا تا جهنم یک وجب راه
نه آنجا هست بهشت خوب و دلخواه
به زیر یک فضا آب است و آتش
به هر جا شب شب است و شام و بیگاه
دو
کلوخ گِل شد سنگ، در آب دیگر
به مثل مس شده این سکّه ی زر
نه زر ماند نه سنگ در خشم طوفان
گرنگ سنگ است در جایش سراسر
سال های گذشته در شهرک هزاره تاون-کویته، مردم برای سال نو آمادگی کافی می گرفتند و روز نو را بیرون از شهر در دامنه های کوه بروری می گذراندند، اما امسال سال نو با روزهای غمناک و خونین آغاز شد. خبر کشته شدن کراچی وانان میوه فروش که در راه برگشت از بازار میوه فروشان( که توسط افراد ناشناس مورد حمله قرار گرفتند و سه تن جان خود را از دست داندند و سه تن دیگر به شدت زخم برداشتند)، مردم را در غم واندوه وصف نشدنی فرو برد....
روز نو آمد و طبیعت نو شد
سال های خسته غرق پرتو شد
آخرین شام کهنه، پر امید
راه گلگون خون رهروشد
شمشیر زن بیا که اینت، دست و پای من
در انتظار خشم تو میرد صدای من
شمشیر زن بیا که دیگرروز نیز تو
آن قهرمان جاویدی، آن نا خدای من
شمشیر زن بیا که بسوزد به خشم تو
افشار سان ز هیزوم ریشت سرای من
شمشیر زن بیا که از آن نفرت و جنون
ویران شود همه دل عالم برای من
شمشیر زن بیا که ز وحشت تهی کنند
کالبد خویش کودکان بی نوای من
شمشیر زن بیا که حریفت منم چو من
ماند به یاد گار زمن ناله های من