نمی خواهم خدایی را، نمازی را، صفایی را
فریبم داد آیاتش، به آتش زد چرایی را
کنم رو کی به محرابش، سراب سست تهدابش
بهشت نام بهشت خویش، که ببرید هر صدایی را
برایت ترس و بیزاری به جای حرمتت بگذاشت
مگر دیدی خدایی که پذیرد یک چرایی را ؟
مگر راه خدا اینست که فرمانش جبون زا بس
که ریش و لنگی و برقه بگیرد هر سرایی را؟!
نمی خواهم خدایی را، دگر از دین صدایی را
بگیرد آتش تادیب، از این پس هر جدایی را
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 17:31 توسط شیفته گمنام
|





